فصل بهار آتش گرفت آخر چرا این رود بوی لش گرفت آخر چرا
آیا کسی در باغ می کوبد تبر یا دارکوب مرگ می کوبد به در
سهم شقایق شرم،افسوس،انزوا سهم ستاره غربتی بی انتها
رنج از تکاپوهای خودفرسودگی شرم از فراسوهای نابخشودگی
اینجا پیام بادها نشنیدنی است اینجا غرور برگها افتادنی است
| باز از غروب خورشید،زخمی به سینه دارم
او خورده سیلی و من احساس کینه دارم
انگار اشتباهی دل مهر زندگی خورد
از دخل خالی دل صدگون هزینه دارم
آه از دل ستاره،غمهاش بیشماره
او سر به شانه ی شب؛من روی چینه دارم
سرخورده مثل طوفان بر گرد خویش پیچم
بر ساحل تباهی،در گل سفینه دارم
ویرانه های غربت گنج خلوص دارند
من در خرابه ی دل،حسرت دفینه دارم.
|