باز از غروب خورشید،زخمی به سینه دارم
او خورده سیلی و من احساس کینه دارم
انگار اشتباهی دل مهر زندگی خورد
از دخل خالی دل صدگون هزینه دارم
آه از دل ستاره،غمهاش بیشماره
او سر به شانه ی شب؛من روی چینه دارم
سرخورده مثل طوفان بر گرد خویش پیچم
بر ساحل تباهی،در گل سفینه دارم
ویرانه های غربت گنج خلوص دارند
من در خرابه ی دل،حسرت دفینه دارم.
| دوباره در دلم جوانه می زنی برای آشتی گمانه می زنی
دوباره آستان درب بسته را به گامهای خویش پا نمی زنی؟
چهارپاره ای؛غزل تبار من! که نقشهای جاودانه می زنی
گذشت آنچه شد...نگویمت چرا اگر به ضرب تازیانه می زنی
بیا به خانه ام که بیخودی قدم
به کوچه های پر بهانه می زنی
|